#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_312
کامل به سمتش چرخیدم و گفتم:
ـ در مورد چی؟
ـ مامان سودی.
دوباره نگاهم به سمت مادر علی رضا کشیده شد. مامان سودی؟! نفسم را با صدا بیرون دادم. داشت نگاهم می کرد، با دقت.
بی آن که نگاهم را از نگاه خیره ی مادر علی رضا جدا کنم گفتم:
ـ چرا اجازه نداد بیای پیش من؟
اخم کردم.
ـ به من نگاه کن سارا.
جدیت صدایش چیزی بود که باعث شد نگاهم را از مادر علی رضا بگیرم و به خودش نگاه کنم.
گفت:
ـ نزدیک تهران بودیم که گفتم مامان و بابا رو می ذارم خونه و میام دیدن تو. مامان گفت وقت مناسبی نیست و شاید داری استراحت می کنی. من خودم هم فوق العاده خسته بودم، باید دوش می گرفتم و استراحت می کردم. مامان گفت فردا نهار دعوتت کنم. خیلی دوست داشت تو رو ببینه. پیشنهادش رو قبول کردم، چون توی اون شرایط بهترین تصمیم بود.
سرم را بلند کردم و به جای خالی مادر علی رضا خیره شدم.
ـ سارا جان؟
شنیدن صدایش از جایی که انتظار شنیدن صدای خنده های پارسا را داشتم، شوکه کننده بود! بی اختیار به سمت علی رضا متمایل شدم. دست علی رضا را احساس کردم که خیلی سریع به دور شانه ام حلقه شد و مرا بیشتر به سمت خود کشید. نفسم را با صدا بیرون دادم و به سمت صدا برگشتم. مادر علی رضا کنارم، به جای پارسا نشسته بود. اخمش را دیدم. اخمی که نه به من، بلکه به علی رضا بود. سبک شدن شانه ام را از سنگینی دست علی رضا احساس کردم. صاف نشستم.
ـ فکر نمی کردم نیومدن علی رضا ناراحتت کنه.
به چشمانش خیره شدم.
درسا با صدا خندید و گفت:
ـ بسه کیوان، خفه شدم.
دلم می خواست سرم را برگردانم و به درسا و کیوان نگاه کنم. شاید کیوان دستش را به دور گردن درسا حلقه کرده بود و او را به سمت خود می کشید.
romangram.com | @romangram_com