#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_292
شانه بالا انداختم و با لبخند گفتم:
ـ بیا بریم، بهت میگم.
مچ دستش را گرفتم و با خود کشیدم. وارد اتاق خوابم شدیم. به سمتش چرخیدم و کمک کردم کتش را از تن در بیاورد.
بازویم را سخت میان انگشتانش گرفت و گفت:
ـ چی کار داری می کنی سارا؟
ـ هیچی، کتت رو در بیار تا راحت تر بخوابی.
خودم را عقب کشیدم و به سمت پنجره رفتم. پرده ها را کامل و با دقت کشیدم. نمی خواستم کوچک ترین نوری از بیرون، اتاق را روشن کند.
به تخت اشاره کردم و گفتم:
ـ دراز بکش.
ـ سارا تمومش کن. اگه قراره این یه شوخی باشه، ممکنه خیلی ...
ـ شوخی ؟! نه. تو یه جورایی قبول کردی شب این جا بمونی. حالا دراز بکش تا چراغ رو خاموش کنم.
اول چراغ خواب کوچک کنار تخت را روشن کردم و بعد از اتاق خارج شدم. چراغ روشن آشپزخانه و هال را خاموش کردم و دوباره به اتاق برگشتم. لبه ی تخت نشسته بود. کنارش رفتم و دستم را روی شانه هایش گذاشتم و او را به عقب هل دادم. بی هیچ مقاومتی کامل دراز کشید. سنگینی نگاهش را به خوبی احساس می کردم. لبخند زدم. بی هیچ لبخندی، تنها به چشمانم خیره شده بود. تخت را دور زدم. در اتاق را بستم و سمت دیگر تخت صاف دراز کشیدم. سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. سرش را به سمتم برگردانده بود و نگاهم می کرد. لبخند زدم. من امروز خیلی لبخند زده بودم. دستم را دراز کردم و چراغ خواب را خاموش کردم. اتاق در عرض ثانیه ای کوتاه، در تاریکی فرو رفت.
ـ سارا؟
سرم را برگرداندم. در آن تاریکی، تنها می توانستم سایه ای سیاه از شمایل بدنش را تشخیص دهم.
گفتم:
ـ ببین کیانا برای تولدم چی بهم هدیه داده .
ستاره ها آرام آرام شروع کردند به درخشیدن. شنیدم، صدای حبس شدن نفس در سینه اش را شنیدم. به آسمانم خیره شدم. نفس گیر بود.
ـ می بینی؟ این آسمون منه. ببین چقدر قشنگه، ببین چقدر شگفت انگیزه.
دستم را بالا گرفتم، با این که شک داشتم در آن تاریکی بتواند مسیر اشاره ی انگشتم را ببیند، صورت فلکی خرس کوچک (چهل و دو) را نشانش دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com