#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_267


ـ مي خوام دوش بگيرم.

ـ احتمالا بهتره وقتي حامد اين جا مياد، دم دستش نباشم، پس الان حرف بزنيم.

ايستادم و چرخيدم. دو قدم دورتر کنار تخت ايستاده بود. پليورش هنوز روي تخت افتاده بود.

گفتم:

ـ من که ديشب همه چيز رو گفتم.

از اتاق بيرون رفتم. دلم نوشيدني داغ مي خواست.

گفت:

ـ نه فقط گفتي چه اتفاقي افتاده، ولي نگفتي در موردش چي فکر مي کني.

وارد آشپزخانه شدم و گفتم:

ـ خيلي مهمه، اين که در مورد اتفاق هاي اطرافم چي فکر مي کنم؟

ـ براي من خيلي مهمه.

با اخم به سمتش چرخيدم و گفتم:

ـ من نمي خوام در موردشون فکر کنم. اصلا عاشق شدن، ازدواج کردن و بچه دار شدن ديگران به من ارتباطي نداره.

ـ ولي اين رو مي دوني که توي زندگيت تاثير مي ذاره.

سرم را با شدت تکان دادم و گفتم:

ـ نه اشتباه مي کني.

قدمي به سمتم برداشت و گفت:

ـ پس چرا ناراحتي؟

ـ ناراحت نيستم.

romangram.com | @romangram_com