#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_240
ـ من و خانومم، تو و سارا. پيشنهاد خيلي خوبيه، اين طور نيست؟ نظرتون در مورد شمال چطوره؟
با گوشه ي چشم به علي رضا خيره شدم. او هم درست همين کار را مي کرد. شمال؟ ما! من و علي رضا از آن جا يک خاطره ي مشترک داشتيم. قرمزي و تورم گلويش به يادم آمد. بي اختيار نگاهم به سمت گلويش کشيده شد. لبخندش را ديدم.
ـ البته الان خيلي فصل خوبي براي شمال نيست، با اين بارون و برف احتمالا همش بايد توي ويلا بمونيم. در مورد کيش چي فکر مي کنيد؟ الان فکر کنم هواي فوق العاده اي داره.
کيش؟
دستي فنجان بلند نسکافه را مقابلم گذاشت. بوي تند عطرش در مشامم پيچيد. سرم را بلند نکردم. فشار دست علي رضا را روي شانه ام احساس کردم. فنجان بعدي مقابل وحيد و بعدي مقابل کيانا قرار گرفت. نگاهم روي فنجان آخر ثابت ماند. دستي بزرگ آن را از دورن سيني برداشت. دست و فنجان هر دو از مقابلم صورتم عبور کردند. فنجان مقابل علي رضا قرار گرفت. علي رضا با دست ديگرش، گوشه ي نعلبکي را گرفت و فنجان را کمي جا به جا کرد.
ـ حق نداري بهش دست بزني.
حرکت کيانا را به ياد آوردم. نرم آرنجم را به سينه ي علي رضا کوبيدم.
ـ آخ.
کيانا و وحيد با صدا خنديدند.
ـ سارا، به جون خودم فقط مي خواستم مواظبش باشم کسي بهش دست نزنه.
مي خنديد و سعي داشت با آن لحن و صداي گرفته نشان دهد درد دارد. لبخند زدم.
باز هم شوخي هاي علي رضا و وحيد. باز هم نگاه هاي خيره و کنجکاو کيانا به من و علي رضا که خيلي وقت پيش دستش را از روي شانه ام برداشته بود و سنگيني نگاهي که برايم عجيب بود، ولي به راحتي مي توانستم ناديده اش بگيرم.
ساعت از دوازده گذشته بود که علي رضا اتومبيل را مقابل برج پارميس متوقف کرد. يک خداحافظي چند دقيقه اي و بعد دور شدن اتومبيل علي رضا و وارد شدن به لابي. سرايدار کچل با لبخند از جا بلند شد و کليد خانه را به سمتم گرفت. سرم را به علامت منفي تکان دادم. اين بار مطمئن بودم کليد را در کيفم گذاشته ام و به راحتي مي توانستم پيدايش کنم. کليد را از کيفم بيرون آوردم و در هوا تکانش دادم. سرايدار لبخند زد و سر جايش نشست.
داخل آسانسور، کيانا با چشمان بسته و لبخند کمرنگي که به لب داشت، سرش را به شانه ي وحيد تکيه داد. وحيد هم سرش را به ديواره ي فلزي آسانسور تکيه داده و چشمان او هم بسته بودند. "دوستانم" من خيلي چيزها را ناديده گرفته بودم. دوست. من هيچ وقت هيچ دوستي نداشتم، البته به جز حامد و ... نفسم را با صدا بيرون دادم. عليرضا هم "دوستم" بود. مگر نه اين که هر بار با موبايلم تماس مي گرفت، همين نام روي صفحه ي گوشي ام ظاهر مي شد؟
پالتويم را آويزان کردم و به سمت اتاق خواب رفتم. سريع لباس عوض کردم و پشت پنجره ي اتاق رفتم. هوا ابري بود و دانه هاي ريز برف، زير نور کمرنگ شهر پيدا بود. دلم براي ديد زدن آسمان، از پشت تلسکوپ، تنگ شده بود. اين روزها آسمان هميشه پر از ابرهاي خاکستري بود. لبه ي تخت نشستم و قبل از اين که فرصتي براي دراز کشيدن داشته باشم، کسي دستش را روي زنگ گذاشت و بر نداشت. عليرضا! با لبخند به سمت در رفتم. در را باز کردم و ديدمش که با لبخند آن جا ايستاده است.
ابروهاش را بالا داد و گفت:
ـ با اين لباس ها خيلي جذاب شدي.
تي شرت گشاد و شلوارکي سفيد به تن داشتم.
ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com