#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_191
ـ اسمش شلبيه. مي خواي بغلش کني؟
گفتم:
ـ بذارش رو پام.
اصلا دلم نمي خواست با برخورد اتفاقي دستانش، حس بدي پيدا کنم. صاف نشستم. پارسا خيلي آرام او را روي پايم گذاشت.
گفت:
ـ خيلي خوشش مياد که پشت سرش رو نوازش کني. دندونشان خيلي تيزه، ولي گاز نمي گيره.
پشت سرش را نوازش کردم. گوش هاي بانمکي داشت. پوزه اش را به پشت دستش ماليد. لبخند زدم.
سرم را بالا گرفتم و روي به علي رضا گفتم:
ـ خيلي بانمکه. پس پاپي کجاست؟
کيوان پالتوي بلند سياه رنگش را از تن در آورد و گفت:
ـ پاپي و شلبي چند روزي مهمون کاميار برادر من بودن.
پالتويش را به دست درسا داد.
علي رضا گفت:
ـ مامان بابا که رفتن سفر، من هم بيشتر روز خونه نيستم، به خاطر همين پيش کاميار گذاشتمشون.
دوباره پشت گردنش را نوازش کردم و لبخند زدم.
ـ شام من آماده ست. سارا مياي کمکم؟
سرم را به اطراف تکان دادم و بي آن که چشم از شلبي بردارم گفتم:
romangram.com | @romangram_com