#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_189


ـ بهت رشوه ميدم.

پارسا دست به سينه، با سري بالا گرفته، به علي رضا خيره شد.

علي رضا سري تکان داد و گفت:

ـ خواهر زاده ي حلال زاده ي خودمي. آخ من عين همين بلاها رو سر مامانم و درسا در آوردم، حالا تو داري سر من مياري؟ باشه آقا پارسا، يادت باشه، وقت بازي باهات تسويه مي کنم. حالا پاشو برو که ...

حرفش با بلند شدن صداي زنگ در قطع شد. صداي درسا از هال بلند شد.

ـ شما اونجا چي کار مي کنيد؟ پارسا بيا در رو باز کن.

پارسا از جا بلند شد و رفت.

ـ سارا؟

با صداي علي رضا، سرم را به سمتش برگرداندم. چنگال را به سمت دهانم گرفته بود. دهانم را باز کردم.

تکه ي لازانياي سر چنگال را به دهانم گذاشت و گفت:

ـ خيلي قشنگ مي خندي. پاشو بريم کيوان رو بهت معرفي کنم.

ـ علي رضا؟

به چشمانم خيره شد و دوباره در همان حالت قرار گرفت.

ـ جانم؟

نفسم را بيرون دادم و گفتم:

ـ ميشه بريم خونه؟

لبخندش عميق تر شد و گفت:

ـ نه. مطمئن باش امشب قراره خيلي بهت خوش بگذره. پاشو بريم.

ميان در ورودي آشپزخانه ايستادم و به کيوان خيره شدم. اولين چيزي که در مورد او توجهم را جلب کرد، برآمدگي شکمش بود. در عکسي که از او ديده بودم، شکم نداشت. فکر کردم شکمش از شکم درسا، کمي، فقط کمي، بزرگ تر است. فقط چند سانت از علي رضا کوتاه تر بود. با لبخند گونه ي درسا را بوسيد و بعد نگاهش روي صورتم متوقف شد. به چشمانش که از آن فاصله سياه به نظر مي رسيد خيره شدم، اما چيز سياه رنگي که روي زمين، ميان پاي او و علي رضا حرکت مي کرد، توجهم را جلب کرد. نگاهش را ديدم که براي لحظه اي از روي صورت علي رضا عبور کرد و لبخندش عميق تر شد. با دو گام بلند به سمتم آمد و من باز دستي را ديدم که به سمتم دراز شد.

romangram.com | @romangram_com