#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_187


ـ تو خيلي شبيه علي رضا هستي.

نگاهش براي لحظه اي کوتاه روي صورتم ثابت ماند و بعد دوباره به تلويزيون خيره شد. به علي رضا و درسا خيره شدم. آرام صحبت مي کردند. درسا حرف مي زد و علي رضا با لبخند نگاهش مي کرد. درسا با دست اشاره اي به من کرد و سرش را برگرداند. با ديدن نگاهم خيلي سريع دوباره به علي رضا خيره شد. صداي خنده ي علي رضا بلند شد. ديدم که مچ دست درسا را گرفت و با خود کشيد.

ـ تو برادر داري؟

به پارسا خيره شدم و گفتم:

ـ نه.

ـ تک فرزندي؟

چيزي روي سينه ام سنگيني کرد.

جواب دادم:

ـ نه.

ـ پس خواهر داري. من هم دارم خواهر دار ميشم.

خواهر، خواهر، خواهر. لبم را گاز گرفتم. پاي راستم را روي پاي چپم انداختم و سعي کردم به اين کلمه فکر نکنم.

پارسا گفت:

ـ دايي علي رضا اسم من رو انتخاب کرد. قراره اسم خواهرم پارميس باشه.

پارسا و پارميس. به شکم درسا خيره شدم. تونيک بدون آستين قرمز و سياهي به تن داشت، با ساق کلفت و براق سياه رنگ. شکمش هيچ برجستگي نداشت. درسا کنار پارسا نشست.

پارسا گفت:

ـ اسم خواهرت چيه؟

انگشتانم را مشت کردم و چشمانم را بستم. نمي توانستم، تحمل اين را نداشتم.

صداي علي رضا در گوشم پيچيد که آهسته پرسيد:

ـ تو خواهر داري؟

romangram.com | @romangram_com