#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_164
ـ اين جا مي مونم تا بخوابي، بعد ميرم.
گوشه ي پتو را در آغوش گرفتم و گفتم:
ـ الان برو.
بعد از مکث طولاني گفت:
ـ نه.
نفس عميقي کشيدم. هنوز سينه ام مي سوخت. هنوز حرارت لبانش را روي انگشتم احساس مي کردم.
گفت:
ـ مي خواستم شب خوبي داشته باشي، مي خواستم لبخند بزني، فقط همين.
چشمانم را باز کردم و گفتم:
ـ تولد گرفتن آخرين چيزيه که ممکنه خوشحالم کنه.
ـ ولي کيک منظومه ي شمسي مي تونه.
دستش را بالا آورد و به نرمي گونه ام را نوازش کرد. چشمانم را بستم. چرا نمي رفت؟ نوازشم مي کرد. اين نوازش را نمي خواستم. البته که کيک منظومه ي شمسي خوب بود. نفس هايم منظم، آرام و عميق بود. بوي عطرش خوب بود.
چند ضربه ي آرام به در خورد و بعد از چند ثانيه در باز شد. سرم را بلند کردم و به چهره ي حسام شفيعي خيره شدم. نگاهش براي چند ثانيه روي صورتم ثابت ماند و بعد سرش را پايين انداخت و با عذرخواهي در را بست. به شال سرمه اي رنگم که گوشه ي ميز جاي داشت، نگاهي انداختم.
گفتم:
ـ کجا رفتي؟ بيا تو.
در دوباره باز شد. به چشمانش خيره شدم. سرمه اي و پر نور.
ـ چي کار داشتي؟
با چند گام بلند خودش را به ميز رساند و گفت:
ـ چيزي که خواسته بوديد رو آماده کردم.
romangram.com | @romangram_com