#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_144


قدم دیگری به عقب برداشت و چرخید. خیلی زود صدای بسته شدن در خروجی را شنیدم.

برای رفتن به رصدخانه آماده می شدم، که نگاهم از پنجره به آسمان افتاد. باران می بارید. مانتویم را گوشه ای روی زمین پرت کردم و به سمت لپ تاپم رفتم. از ابر و باران، از ابر و برف، از ابر و هر چیز دیگری متنفر بودم. باز هم هوای آسمانم و ستاره هایش را داشتم. دلتنگشان بودم. دلتنگ بودم. مطمئن نبودم دلتنگ چه چیز هستم، فقط دلتنگ بودم.

فردا شب با علی رضا به رستوران رفتیم. خلوت بود، ولی نه در حد تحمل من. دختر و پسر جوانی گوشه دیگر رستوران چوبی نشسته بودند و حرف می زدند. دختر شال صورتی رنگ بر سر داشت. نگاه پسر را می دیدم که هر چند دقیقه یک بار، روی برجستگی صورتی لبانش ثابت می ماند. کمی دورتر، دو زن بی هیچ حرف مقابل هم نشسته بودند و به غذای دست نخورده شان نگاه می کردند. دو مرد جوان و قد بلند هم به مشتری های رستوران سرویس می دادند. یکی موهای خرمایی رنگ داشت و دیگری سبزه بود با چشمانی یشمی رنگ. بی اختیار یاد سامان ملکی ذهنم را پر کرد. علی رضا با صدا می خندید و من خوش حال بودم. این که آن آدم ها از من دور بودند را می توانستم تحمل کنم.

از خانواده اش گفت. مادرش سودابه، پدرش محمدرضا، خواهرش درسا، از کیوان و پارسا گفت. پرسید از پدرم. گفتم:

ـ تو دانشگاه فیزیک درس می داد، عاشق نجوم بود و من این عشق رو ازش به ارث بردم.

ـ از اون دخترای بابایی هستی، آره؟

با چنگال سالادم را به هم زدم و گفتم:

ـ از وقتی یاد گرفتم چطوری باید دو رو با دو جمع کنم، سر تمام کلاس هاش می نشستم. همیشه باهاش بودم؛ مسافرت، جلسه، کلاس، فرقی نمی کرد، هر چیزی رو که بلدم، اون یادم داده.

ـ پس مامانت چی؟ اون کجای ...

چنگال را روی میز کوبیدم. چنگال با ضربه به لیوان برخورد کرد. لیوان شکست و چنگال با صدا روی کف چوبی رستوران افتاد.

انگشت اشاره ام را مقابل صورتش گرفتم، به چشمانش زل زدم و گفتم:

ـ دیگه هیچ وقت این اسم رو جلوی من به زبون نیار، فهمیدی؟

ـ چرا عصبانی میشی؟ آروم تر هم حرف بزنی متوجه منظورت میشم.

ـ دوست دارم. اصلا به تو ...

ـ هیس، ساکت.

آرامش و نرمی صدایش ساکتم کرد. نمی فهمید، درک نمی کرد. بلند شد. به آرامی کنارم قرار گرفت.

سرش را خم کرد و نزدیک گوشم گفت:

ـ اجازه دارم لمست کنم؟

و بازویم را گرفت و کشید. از جا بلند شدم. مرد جوان بلند قامت، که پوستی سبزه داشت با چشمانی یشمی رنگ، جلو آمد.

romangram.com | @romangram_com