#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_138


گوشی را روی میز انداختم و از اتاق خارج شدم. بی آن که در بزنم، وارد دفتر حامد شدم. حامد اخم کرد و مردی که پشت به در، روی صندلی نشسته بود، سرش را به طرفم برگرداند و لبخند زد. سعید صالحی، با همان آرامش همیشگی از جا بلند شد و تسبیح سبز رنگش را داخل جیب سمت چپ کتش قرار داد.

ـ سارا خانم، خوبی دخترم؟

ـ چرا اول نیومدی دفتر من؟

ـ سارا!

صدای اعتراض حامد بود. بی توجه مقابلش نشستم و به چشمان سیاهش خیره شدم.

سعید صالحی با لبخند گفت:

ـ راستش امروز برای امر خیری اومده بودم با آقای نجفی صحبت کنم، ولی حالا که شما هم این جا تشریف داری ...

با مکث کوتاهی رو به حامد ادامه داد:

ـ این پسر ما، آقا سامان، ظاهرا خیلی از سارا خانم خوشش اومده. گفتم امر خیره، پیش قدم شدم. اومدم اول با شما حرف بزنم تا شما لطف کنید و نظر سارا خانم رو بپرسید.

به دهان خوش ترکیب حاج سعید صالحی خیره شدم. می توانستم سنگینی نگاه حامد را به روی خودم احساس کنم. نمی خواستم باور کنم یا نمی توانستم؟

گفتم:

ـ این یعنی چی؟

حامد بود که آب دهانش را با صدا فرو برد و سعید صالحی رو به من گفت:

ـ می خواست همراه خونوادش بیاد که ...

ـ خواستگاری؟

انگار صدایم از انتهای چاهی بیرون می آمد. خواستگاری؟ دلم می خواست گریه کنم. دلم می خواست بخندم. خواستگاری از من؟ از جا بلند شدم و بی هیچ حرف دیگری، از اتاق خارج شدم. فقط موبایل و سوییچ ماشین را برداشتم و از دفتر بیرون رفتم.

گاز دادم. سامان ملکی چه تفکری در مورد من داشت؟ خواستگاری؟ ازدواج؟ من؟ چیزی روی سینه ام سنگینی می کرد. چرا این روز به پایان نمی رسید؟ گاز دادم. تحمل این شهر و آدم هایش سخت تر از هر زمان دیگری شده بود. وارد اتوبان شدم. سامان ملکی؟ همان پسر چشم یشمی؟ به یاد انگشتر عقیقی افتادم که در انگشت دوم دست راستش قرار داشت. من خودکار را به سمتش پرتاب کرده بودم. او به من می گفت خواهر، به من گفته بود خواهر و سعید صالحی را فرستاده بود تا از من خواستگاری کند؟!

این آدم ها، این آدم ها، این آدم ها. فرشته بودن، آسمانی بودن، برای من بهترین بود. علی رضا به من گفته بود دختر آسمانی من. نمی توانستم درست فکر کنم. نمی توانستم تمرکز کنم. کلافه دو ضربه ی محکم به فرمان زدم. او می خواست مرا از چه کسی خواستگاری کند؟ از حامد؟ او فقط دوست پدرم بود، دوستم بود. از محمدرضا مجد؟ او که مرده بود. از کیانا؟ دلم می خواست بخندم. از چه کسی؟ از کدام خانواده؟ دلم می خواست گریه کنم. نمی توانستم درست فکر کنم. ضبط را روشن کردم و صدایش را تا انتها زیاد کردم. مردی با صدای بم و زیبایی می خواند. به کلماتی که نمی فهمیدمشان گوش دادم. تا رسیدن به کاروان سرای زین الدین در یزد (هجده) حتی برای یک لحظه هم اتومبیل را متوقف نکردم.

حال خوبی بود. آسمان صاف بود و بدون ابر. نه از آلودگی خبری بود و نه از نور چراغ های روشن شهر. سه روز را در یزد گذراندم. موبایلم را خاموش کردم. نه به مهمانخانه رفتم و نه هتل. روزها را در ماشین می خوابیدم و شب ها بعد از اجازه ای که به سختی توانستم از مسئول کاروان سرا کسب کنم، روی سقف رصد می کردم.

romangram.com | @romangram_com