#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_136


نفس راحتی کشیدم. کیانا برگشته بود، برگشتنش خوب بود. این موضوع را نه به خودش گفتم، نه به حامد و نه حتی به علی رضا. حالا نگران فایل هایی نبودم که نمی توانستم پیدایشان کنم، حتی نگران لباس های کثیف داخل حمام و یخچال خالی ام هم نبودم.

تمام روز می دیدم که چطور با تردید و کمی نگرانی نگاهم می کند. چند باری هم از میان کرکره های باز، دیدم که به سمت اتاق حامد رفت و برگشت. برای صحبت کردن با حامد تردید داشت. در این که موضوع صحبتش من بودم، تردیدی وجود نداشت، اما چه می خواست به حامد بگوید؟ در مورد ظرف های شسته شده می خواست حرف بزند، یا آن کوه لباس داخل حمام؟ شاید هم در مورد علی رضا می گفت.

سرم را که بلند کردم، کیانا مقابل میز ایستاده بود و لبخند می زد. شماره جدید مجله در دستش بود. دستم را دراز کردم، اما دستش را عقب کشید. با اخم نگاهش کردم.

چهره ی جدی ای به خود گرفت و گفت:

ـ دکتر دیشب خیلی خوش تیپ به نظر می رسید.

علی رضا؟! باید با او تماس می گرفتم و حالش را می پرسیدم.





گفت:

ـ اون روز از دست وحید که ناراحت نشدی؟ منظور خاصی نداشت، فقط خیلی عصبانی بود. چند بار گفته بود بریم سفر، اما من نمی خواستم تنها بمونی، منتظر یه فرصت مناسب بودم.

با اخم گفتم:

ـ من می تونم از پس دو تا ظرف و چند تیکه لباس بر بیام.

ـ خودت ظرف ها رو شستی؟

ـ با علی رضا.

لبخند زد و گفت:

ـ نرفته بودی کوه؟

دستم را دوباره به سمتش دراز کردم. مجله را به دستم داد.

به عکس سحابی خرچنگ (هفده) جلد مجله خیره شدم و گفتم:

ـ نتونستم کولم رو پیدا کنم.

romangram.com | @romangram_com