#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_117
ـ امروز سعید برام چند تا عکس فرستاده بود. کاسینی (چهارده) یه عکس از زحل، با پرتوهای بازتاب یافته از ذرات یخی که توی حلقه هاش هستن. یه رنگ سبز فوق العاده داره که باورکردنی نیست. (پانزده) زیباییش نفس آدم رو بند میاره.
ـ از تو خشگل تره؟
ـ آره خیلی. اِنقدر که ...
تازه متوجه شدم چه گفته است. "از تو خوشگل تره؟" از من؟ واقعا فکر می کرد من خوشگل هستم؟
خیلی سریع گفت:
ـ این کاسیتی چیه؟
نتوانستم نگاهش نکنم و جواب ندهم. علی رضا؟! او یک نقطه بود. یک نقطه ای که نور داشت، رنگ داشت.
ـ کاسینی. اون یه فضا پیماست، که هشت سال پیش ناسا ...
می توانستم در مورد کوچک ترین بخش های کاسینی، در مورد تک تک تحقیقات و نتایجی که به دست آورده بود، می توانستم در مورد هر عکسی که فرستاده بود حرف بزنم، ولی نتوانستم چیزی بگویم. خیره شده بود به چشمانم. چشمان خوش رنگی داشت. قهوه ای تیره با نقاطی روشن. علی رضا یک نقطه بود. پر از نور و پر از رنگ.
صدای تق کوتاه و خفه ی ماکروویو، باعث شد نگاهم را از نگاهش بگیرم و دیدم که لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست. دستانم را روی صورتم گذاشتم و به نوری که از میان انگشتانم پیدا بود، خیره شدم. نمی خواستم به چیز دیگری جز آسمانم فکر کنم. مهم نبود کیانا و وحید چرا بحث می کردند. نه ناسا مهم بود و نه سازمان فضایی. چشمان قهوه ای آن نقطه ی نورانی و رنگی هم اهمیتی نداشت. باید نمونه نهایی کار را برای فرستادن به چاپخانه، تایید می کردم.
در طول شام، نه او چیزی گفت و نه من حتی برای یک ثانیه ی کوتاه، نگاهش کردم. می توانستم سنگینی گاه و بی گاه نگاهش را روی خودم، احساس کنم. نمی توانستم تمرکز کنم. کوچک ترین حرکت دستش، توجهم را جلب می کرد.
قبل از این که فرصتی برای بلند شدن از پشت میز داشته باشم، گفت:
ـ نمی خوای موهات رو مرتب کنی؟
ـ نه. موهای خودمه، دوست دارم این طوری باشه.
گفت:
ـ سارا تو این طوری هم برای من ...
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
ـ هیچی نگو.
از آشپزخانه خارج شدم. چرا رهایم نمی کردند؟ چرا اجازه نمی دادند به میل خودم زندگی کنم؟ درک این موضوع نمی توانست تا این اندازه مشکل باشد. نسخه ی نهایی مجله، روی میز، در کنار موبایلم قرار داشت. بدون شک علی رضا آن را بالا آورده بود.
romangram.com | @romangram_com