#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_185

مطمئن نبودم که خودت باشی برای همین صبر کردم تا نتیجه ی DNA مویی که از روی لباست برداشته بودم بیاد تا بتونم ثابت کنم من پدرت هستم .

بعد از جیب کتش برگه ی آزمایشی درآورد و بدست آسا داد .

فراهانی محکم آسارو در آغوش کشید ولی آسا فقط با حرص و نفرت به مادرش خیره شده بود .

فراهانی از آسا جدا شد و رو به عمو نادر گفت :

_ خب حالا معلوم شد که آسای من بی پول و بی لیاقت نیست دراصل اگه حساب کنید اموال شما و کل خانوادتون یک سوم دارایی من که الان تمامش به اسم پسرم هست نمیشه .

پس در حقیقت من دارم لطف میکنم و دختر شمارو به عنوان عروس خانواده ی فراهانی قبول میکنم .

از شنیدن این حرف ها به شدت عصبانی شدم و خون توی رگ هام منجمد شده بود. حالا که پای ثروت فراهانی وسط اومده بود قطعاعمو از خداش بود که نورلانا زن آسا بشه و این یعنی من شدم یک مهره ی سوخته .

قبل از اینکه عمو جوابی به خاستگاری فرهانی بده آسا کتش رو از روی مبل برداشت و به نورلانا اشاره کرد به دنبالش بره .

نورلانا هم بدون اینکه از عمو اجازه ای بگیره با همون چادر سفید روی سرش دنبال آسا رفت و از خونه خارج شدند .

ملیحه خانم با صدای بلند گریه می کرد و زجه زنان فراهانی رو نفرین میکرد که پسرش رو ازش گرفت و آسا دیگه اونو نمیبخشه .

فراهانی بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بی اندازه ازخونه خارج شد .

عمو که انگار توی شلوارش مهمونی گرفته بودن .

خواهر کوچلوی آسا باگنگی روبه کیومرث خان وایستادو پرسید :

- بابا یعنی الان داداش آسا ،داداش من نیست؟اونو از کس دیگه ای قرض گرفته بودید؟

ملیحه خانم با اشک گفت :

- نه دخترم آسا همیشه داداش توبوده و هست دیگه هیچوقت ازاین حرف ها نزنی ها داداش آسات یه وقت ناراحت میشه .

محیا سرشو کج کردو باتردید گفت :

- چشم


romangram.com | @romangram_com