#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_169

من نورلارودوست داشتم اماعاشقش نبودم، کاش میشدکه این جسم باعشق فتح بشه نه یک غریزه ...

نفس عمیقی کشیدم ودراتاق روازپشت قفل کردم .

میدونستم الان وقتش نبود ولی تمام وجودم چشیدن درباره ی طعم نورلانا رو فریادمیزد .

کنارش روتخت درازکشیدم سرم رو توی گردن نورلانا فروکردم .

آسا

تو حال و هوای خودمون بودیم که در با صدای بلندی کوبیده شد .

آرزو بانگرانی فریاد زد :

- آسا چخبر شده اون تو؟ چرا در رو قفل کردی؟

با حالت دست پاچه ای از روی تخت بلند شدم و در حالی که سریع لباس هام رو تنم میکردم گفتم :

- هیچی نشده یکم حرف شخصی با نورلانا داشتم برای همین در رو قفل کردم تو برو ماهم الان می یایم .

- یعنی چی که من برم دوساعته پس داشتید چکار میکردید؟

میخواستم لب باز کنم جوابشو بدم که نورلانا باصدای گرفته ای گفت :

- آرزو جون عزیزم برو من خودم با آسا میام خوشگلم بعدا برات توضیح میدم .

آرزو باشه ای گفت و بعد صدای قدم هاش اومد .

پوفی کشیدم و کلافه روی تخت نشستم .

نگاهمو به نورلانا دوختم که غرغر کنان گفت :

- چیه دوساعته به من زل زدی بیا کمک کن لباسامو بپوشم بریم بیرون وگرنه آرزو رسوام میکنه .

اخمی میون ابروهام نشست و باحالت جدی ای گفتم :


romangram.com | @romangram_com