#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_157
لبخندی به روی لبم اومد داخل آشپزخونه شدم .
- به به چخبره آفتاب از کدوم طرف دراومده میخوای آشپزی کنی؟ !
آسا با خنده گوشه ی لپم رو کشید گفت :
- گفتم امروز رو به قبله ای این یک بارو از خودگذشتگی کنم نهارو خودم بپزم وگرنه فکر نکنا من از اون مردایی هستم که مینونی کارای خونه رو بندازی گردش .
چشم غره ای بهش رفتم و کنارش پشت کانتر نشستم .
با دقت و سلیقه تمام مواد رو خورد کرد و بعد از ریختن توی قابلمه غذا رو بار گذاشت .
به سمتم اومد دستمو گرفتو از پشت کانتر کشون کشون به سمت سالن برد .
با تعجب داشتم دنبالش کشون کشون میرفتم که گوشه ی سالن روی زمین نشست و من رو هم وادار کرد که روی پاش بنشینم .
از شدت تعجب دیگه مطمئن بودم بالای سرم شاخ درآوردم .
در حالی توی بغلش نشسته بودم خم شد از زیر عسلی کنار دیوار دستگاه بخور رو همراه حوله ای بیرون کشید .
از هر لحظه شوکه تر از قبل میشدم .
- اع اینا زیر میز چیکار میکردن؟ !
- من آماده کرده بودم. میدونستم از قبل اگه بهت میکفتم عین بچه ی آدم حاظر نمیشدی بخور بدی .
توی سکوت بهش خیره شدم. یعنی واقعا به فکر من بود؟ !
داروی بخور رو داخل دستگاه ریخت و بعد حوله ای کنار دستش گذاشته بود روی سر هردوتامون انداخت .
وادارم کرد همزمان با خودش سرم رو روی دستگاه خم کنم و بخور بدم .
بعد از پنج شیش بار تکرار اون کار حوله رو از روی سرمون برداشت .
دیگه واقعا داشتم خفه میشدم و صورتم از گرمای بخور میسوخت .
romangram.com | @romangram_com