#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_151
صبحانه رو در سکوت خوردیم که آسا از پشت میز بلند شد و تو جمع کردن میز کمک کرد .
امروز کاملا کارهای آسابرام غافلگیر کننده بود ، انگار که آدم دیگه ای متولد شده بود ، گرچه هنوز گند دماغ بودنش دستش بود .
بعد از جمع کردن میز خواست از آشپزخانه خارج بشه که ناگهان چرخید به سمت من و گفت :
- اگه بخاطر راحتی من اون یه تیکه پارچه رو انداختی روی سرت بهتره برش داری من دیگه با حجاب آدم ها قضاوتشون نمیکنم ،
خدایی ام ندارم که دیگه بخاطرش چشم از نامحرم بپوشونم و حلال و حروم رو رعایت کنم .
شوک زده داشتم بهش نگاه میکردم ، یعنی انقدر جداییش از نازنین روش اثر داشته که حالا با خدا هم قهر کرده؟؟
لحظه ای حس حسادت کل وجودم رو پر کرد ، یعنی انقدر نازنین قدرت داشته که آسا رو از خدا هم جدا کنه ؟ !
من چقدر احمق بودم که فکر میکردم با وجود نازنین آسا نیم نگاهی هم به من می اندازه .
چقدر نادون بودم که فکر کردم این بغل های آسا از روی دوست داشتن هست ، چقدر سخته بفهمی بخاطر قهر و لجبازی با خدا به سمتت اومده و خواسته خشم و نفرتش رو از طریق تو تخلیه کنه .
با دلی گرفته شروع کردم به شستن ظرف ها و انجام کار های آشپزخانه .
تازه پیش بندم رو میخواستم دربیارم که آسا درحالی که لباس بیرون به تن داشت و کیف سامسونت چرمیش دستش بود وارد آشپزخانه شد .
چشم هاشو ریز کرد و با لحنی که شیطنت موج میزد گفت :
- این تیپت چه خوشگل شده خصوصا که رنگ پیش بدنتو با سوتینت ست کردی .
با شنیدن این حرف ابروهام بشدت بالا پرید و دست و پام رو گم کردم .
نگاهی به خودم انداختم که دیدم یقه ی لباسم کنار رفته و بند لباس زیر گلبهی ام کاملا مشخص هست .
جهش خون رو زیر پوستم احساس کردم .
سرم رو انداختم پایین و با انگشتای دستم بازی کردم .
آسا تک خنده ای کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com