#عروس_برف_پارت_176
صورتم رو بر می گردونم و نگاهم رو از بشقاب ها جدا می کنم!می تونست بره کنار نوبخت و ساعت ها کنارش شام میل کنه!برای چی می اومد پیش من؟!
اعصابم خورد بود و نوبخت هم امشب با خنده ها و ناز ها و اداهاش بیشتر روی اعصابم رفته بود و شبم رو تیره تر کرده بود!
وقتی می بینه صورتم رو می چرخونم طرف دیگه ای ،فوری پر از جدیت و تحکم، صدام می زنه:آذیــن؟!
بدون اینکه نگاهی به سمتش بکنم بی حوصله می گم:بلــه؟!
دوباره خودش رو نزدیکتر می کنه،طوری که حس می کنم پاهاش مماس میشه با پاهای من وحس خوبی از این نزدیکی به وجودم منتقل می کنه!
-میشه بدونم دلیلی این کارات برای چیه؟!
ابروهام رو بالا می اندازم و صورتم رو به سمتش کج می کنم:دلیلش؟یعنی معلوم نیست؟!
ابرو بالا می اندازه و سری تکان میده!اروم زمزمه می کنم:گشنم نیست..توام بهتره بری از "مهمونای عزیزت" پذیرایی کنی!
زیر چشمی می بینم که لبخند میزنه!مطمئنا منظورم رو از "مهمون های عزیزت" فهمیده! و من ، منظورم کسی نبود جز"نوبخت".
-تو بهتره نگران خودت باشی نه مهمونای عزیز من ،و از قصد روی کلمه ی "عزیز" تاکید می کنه! و دوباره بشقاب رو به سمتم می گیره و بدون اینکه بزاره من حرفی بزنم فوری می گه:این و تا ته می خوری و اعتراضم نمی کنی..نمی خوای که دفعه ی دیگه وقتی نیما رو می بینی جلوش غش کنی و اونم از موقعیت سو استفاده کنه و..
بر می گردم سمتش و چشم غره ای بهش می رم که با لبخندی که روی لبش به سرعت نقش می بنده، حرفش رو قطع میکنه و با چشم وابرو به بشقاب توی دستش اشاره می زنه!
با دلخوری بشقاب رو از دستش می کشم و خودم رو بی هیچ میلی ،مشغول می کنم!ولی وقتی یه تیکه از گوشت کباب شده ای که برام گذاشته بود رو توی دهنم میزارم ،طعم فوق العادش باعش می شه که همه ی تیکه های گوشت رو تموم بکنم و ببینم که یوسف لبخند پیروزی به لب داره!
غذامون هنوز تموم نشده بود که گیسو با لبی پر خنده که امشب زیادی پر از خنده بود،به سمتمون اومد!
یوسف که تا متوجه گیسو شد فوری گفت:اوه اوه منکرات اومد..امشب از بس بهم تذکر داده دیگه نمی دونم چکار کنم!
لبخندی میزنم و به گیسو که هر لحظه نزدیکتر میشه نگاه می کنم.به این فکر می کنم که گیسو چه تذکراتی بهش داده که یوسف اینجوری می گه!
با اومدن گیسو طولی نمی کشه که یوسف میره و خود گیسو جایگزین یوسف،کنارم می نشینه!
از مامان خبر می گیرم که می گه:خسته شده بود با خاله زهره رفتن توی یکی از اتاق ها یکم استراحت کنن و یکم غذا بخورن و به من نگاه می کنه و می گه:تو چرا اینجا تک و تنها نشستی؟و با شیطنت می گه:هر چند تنهام که نبودی شیطون!
مشتی اروم به بازوش می زنم و می گم :جمع کن خودت و ..ندیدی داداش جونت همش امشب پیش "نوبخت" بود!تازه سر شام یاد من افتاده!و با دلخوری روم رو بر می گردونم!
romangram.com | @romangram_com