#عروس_برف_پارت_173
آهانی می گم و تازه یاد صامتی و زندی می افتم و می گم:دیدی زندی و چه خوش تیپ کرده بود؟!
ایشی می گه و حین اینکه توی اینه به صورتش نگاه می کنه می گه:تو دیدی صامتی و داشت با نگاش قورتت می داد...و بر می گرده سمتم و می گه:چقدر این رنگ مو بهت میاد اذین..اولش نشناختمت..با اون خانوم هپلیه چند روز پیش خیلی متفاوت شدی! و در حالیکه می خنده می گه:زدی رو دست دکتر نوبخت!
با یاد نوبخت اخم هام ناخوداگاه توی هم میره!اصلا یادش نبودم!نمی دونم چی باعث شده بود که به کل فراموشش کنم!
متعجب زیر لب گفتم:نمی دونم چرا نیومده؟!
غزل که به سمتم می اومد گفت:حتما خانوم کلاسش به مهمونی های ماها نمی خورده و دوباره غش غش خندید..
از این خنده ی بی مورد غزل حرصی می شم و می گم:بدجوری امشب سرخوشی ها...چیه؟!
پشت چشمی بهم نازک می کنه و می گه:چیزی نیست عزیزم...پاشو بریم یکم ازم پذیرایی کن خانوم!
و دوتایی بعد از دقایقی از اتاق خارج می شیم..
ساعتی از مهمونی گذشته بود و من کنار چندتایی از بچه های بیمارستان و من جمله صامتی و زندی و البته غزل ایستاده بودم و کیکی که تازه بین مهمون ها پخش کرده بودن رو می خوردم!
دیدم که یوسف هم کیک به دست داره به سمتمون میاد! از لطیفه ی بامزه ای که زندی تعریف کرده بود همه داشتند لبخند میزدن..من هم !
ولی انگار یوسف اخم هاش توی هم بود...با این فکر که شاید از نیومدن نوبخت جونش ناراحته لبخندم پررنگتر شد!
همین که اومد به بقیه تعارف کرد که از خودشون پذیرایی کنند و راحت باشن و اومد و کنار من ایستاد!
همین که یه تیکه از کیک رو به دهنش میذاشت زیر لبی و اروم گفت:انگار بدجور خوش می گذره بهت!
نگاهی به صورتش انداختم و منم در حالیکه یه تیکه از کیک رو میذاشتم دهنم، گفتم:چرا که نه!برخلاف اونچه که فکر می کردم همه چیز داره خوب پیش میره!
با صدای غزل یوسف می چرخه سمتش تا ببینه چی میگه..
-اقای دکتر...دکتر نوبخت نمیان؟!
یوسف که لبخندی میزنه می گه:تماس گرفتن گفتن توی ترافیک موندن!الاناست که برسن دیگه..
لبخند بلافاصله از لب هام دور میشه و تیکه کیکی که به دهن گذاشته بودم توی گلوم گیر می کنه..
romangram.com | @romangram_com