#عروس_برف_پارت_164

شده بودم بچه...باز هم بچه بودم و او با کارهایم ..رفتارهایم ،صبوری می کرد!

با لبخند سری تکان داد و زیر لب "لا اله الا الله" ی زمزمه کرد و با صدایی که کمی رنگ خنده داشت گفت:امان از دست تو ...و نگاهی کوتاه به سمت آسمان و بعد به سمت من کرد و بدون اینکه حرفی بزند دستم را گرفت و همراه خود کشید...

در حالیکه قدم هایمان تند شده بود می گفت که لباس هایمان خیس شده..سرما نخوریم خیلی خوب است..و با نگرانی در حالیکه نفس هایش از تند قدم برداشتن تندتر شده بود می گفت که اگر من زودتر و تندتر قدم بر می داشتم اینطور خیس نمی شدم...و ممکن نبود که سرما بخورم ولی حالا..

از اینکه قدم هایم همپای یوسف تند شده بود و دست هایم درون دست هایش قلاب شده بود و توی این هوای خنک و مطبوع،حس گرمی از دست هایش بهم منتقل می شد، لبخندی رضایت بخش زدم ...

وقتی به اطراف نگاه می کردم دیدم که، من و یوسف هم درست شده بودیم مثل بقیه عابر های پیاده که با قدم هایی بلند ،برای پیدا کردن یک سرپناه، در حال فرار کردن هستن...

ولی سرپناه من اسمان امشب بود و تکیه گاهم دست های گرم و اطمینان بخش یوسف!جز این ها دگر چه می خواستم؟!

تا رسیدن ما به سمت ماشین ،باران تندتر می شود و تمام لباس هایمان را خیس می کند...یوسف در حالیکه در ماشین را باز می کند نگاهی به من که خیس شده ام می اندازد و با لحنی پر شیطنت می گوید:موش اب کشیده که می گن دیدی؟و با انگشتش اشاره ای به من می کند و باعث می شود بخندم..و بهش چشم غره بروم که صدای خنده ی او هم بلند شود..

راست می گفت هر دویمان مثل موش های کوچکی که اب کشیده شده بودن ،بودیم!

هر دو فوری سوار ماشین می شویم و یوسف، به سمت خانه شان حرکت می کند...به ساعت که نگاه می کنم چشم هایم گرد می شوند..ساعت 10:20 دقیقه ی شب بود که تازه جلوی خانه ی خاله اینا رسیدیم!

نگاهی به قیافه ی خودم و قیافه ی یوسف می اندازم...موهایش هنوز هم بر اثر باران خیس بودند و حالت قشنگی گرفته بودن!

چقدر چهره اش خواستنی تر شده بود امشب!حتی با زخم گوچکی که کنار لبش خودنمایی می کرد..حتی با کبودی کمرنگی که زیر چشمم پیدا بود..

اهی می کشم..حتما وقتی ما دوتا رو ..اینجور ..با این وضعیت لباس های یوسف و قیافه ی درهم هردویمان می دیدن فکر هایی پیش خودشان می کردند!

وقتی جلوی خانه ترمز می زند و در را با ریموت باز می کند و می خواهد ماشین را به داخل ببرد با تردید ،و لحنی پر تشویش ،صدایش می کنم:یـو..سـف؟!

انگار توی حال خودش نبود که، حین اینکه بر می گردد سمتم ،می گوید:جانــم؟!

لبخندی کمرنگ روی لبم می نشیند و دلم از این جانم گفتن پر مهر و بی اراده اش، گرم و قرص می شود!

"جانت بی بلا یوسف ِ من!"

نگاهش می کنم:خواستم..بگم..می دونی..می خوام بگم که می خوای به خاله اینا بگی چی شده؟!اره؟

دستی بین موهایش می کشد..انگار با این سوالم یادش انداختم که امروز چه بر هردویمان گذشته بود!


romangram.com | @romangram_com