#عروس_برف_پارت_162
ترافیک که روان می شود یوسف هم حرکت می کند..ولی دقایقی بعد با ایستادنش جلوی رستوران شیکی به سمتش می چرخم!
در مقابل چشم های پر سوالم کار خودش را انجام می دهد..کتش را می پوشد و اشاره می کند که پیاده شوم!
وقتی می بیند که حرکت نمی کنم خیره نگاهم می کند و با ابروهایی که به سمت بالا ،کمی متمایل شده اند، اروم می گوید: ببینمت..نکنه نمی خوای شام بخوری؟!
و بدون اینکه به جواب سوالش گوش بدهد یا منتظر جواب باشد درب سمت خودش را باز می کند و پایین میرود!طولی نمی کشه که درب سمت من هم باز می شه و همراهش به داخل رستوران حرکت می کنم!
به سمت خلوت ترین قسمت رستوران حرکت می کند و من هم به دنبالش!
پیشخدمت منوها را برایمان می آورد!
اشاره می کند که به منو نگاهی بیندازم!ولی من..اصلا میل به خوردن ندارم! چه برسد به انتخابش!
با فکر خوردن غذا..همان لحظه معده ام..تیر می کشد! دستم را به ارامی رویش می گذارم..هر وقت عصبی می شوم تیر می کشد..
انگار می فهمد..که کوتاه نگاهم می کند....ولی پیش خدمت را صدا می زند!حتی از من سوال هم نمی پرسد...غذاها را سفارش می دهد و بعد از رفتن پیش خدمت،از جیب پیراهنش بسته ای قرص روی میز می گذارد!
با دیدن بسته ی قرص معده ،چشمهایم چندتا می شود!این بسته ی نصفه ی قرص، مال من بود..ولی الان توی جیب یوسف بود!
از اینکه فکر همه جایش را کرده بود..از اینکه هنوزم کوچکترین چیزها را به خاطر داشت..قلبم انگار تازه به تپش می افتد و لبخندی محو به لبم می اید!
لیوان را پر از اب معدنی می کند و جلویم می گذارد!
شده ام بچه و او پرستارم!
شده ام درد و او درمانم!
شده ام زن... و یوسف..مر د ِ رویاهای من!
در تمام طول شام، من رو با نگاه های پر از نگرانی و پر محبتش همراهی می کرد و گاهی هم با چشم و ابرویش اشاره می زد که به جای در فکر فرو رفتن غذایم را بخورم..
با نگاهش بهم می فهماند که بخور غذایت را تا سرد نشود..تا از دهن نیفتد..که بخور تا جان در بدنت بماند برای گریه کردن..
تا جایی که تونستم و معده ام اجازه می داد سعی کردم که با یوسف همراهی کنم ...شاید با این کارم کمی خیالش ارام تر از قبل می شد..
romangram.com | @romangram_com