#عروس_برف_پارت_142

ابروهایم را در هم می کشم و غزل می خندد!

دستی به مقنعه ام می کشم و به راه می افتم.

با این فکر که یوسف چکاری با من دارد ضربه ای اهسته به درب اتاقش میزنم.

صدای بفرمایید بلندش طنین انداز می شود!

نفس عمیق می کشم و دستگیره را به سمت پایین حرکت میدهم!

در اتاق تنهاست و عینک به صورت زده و مشغول نوشتن است!

کوتاه سرش را بند می کند و اشاره می کند که به داخل بروم و می گوید:یکم بشین ..نوشتن این تموم بشه..بعد!

زیر پوستی لبخندی می زنم!من که چیزی نگفتم که داشت بهم توضیح می داد !

کمتر از 5 دقیقه کارش تمام می شود و برگه های روی میز را جمع و جور می کند و لبخندی کمرنگ می زند:خب؟!سرت که خلوت بود آره؟!

نگاهش می کنم :اره..خلوت شد!خب..انگار کارم داشتی؟!

عینکش را از روی چشمش بر میدارد ..

-بله...خواستم بیای تا با هم یکم به برنامه ات سر و سامان بدیم...تا واسه یاومدن به کلینیک مشکلی نداشته باشی!

سوالی که در ذهنم می اید را فوری به زبان می اورم!

-مگه کیلینیک به همین زودی ها اماده شده؟!

خنده ای دلنشین روی صورتش جا خوش می کند...

-همه چیز خیلی عالی داره پیش میره و نهایت تا اخر همین ماه..یعنی 20 روز اینده، همه چیز ردیف شده و کلینیک اماده ی کارمی شه!

خب..خواستم بیای که برنامه ات رو درست کنیم و یه صحبت هم با بیمارستان بکنیم!خودت که می دونی مسائل به همین اسونی هم حل نمیشه و زمان خودش رو می بره!پس بهتره که از همین الان شروع کینم تا موقع کار به مشکلی بر نخوریم!

بیراه هم نمی گفت!حق داشت!کلینیک با اینکه تازه تاسیس بود ولی خب مطمئنا همان اول کاری هم شلوغ می شد.


romangram.com | @romangram_com