#آرامش_غربت_پارت_567
مازیار ـ خب جدا از این ، فردا منتظرتم...
من ـ برای چی؟ بیخیال مازیار! من نمیام عروسی...آرمین این چند روز درباره من ازت نپرسیده! به منم زنگ نزده! پس یعنی فراموشم کرده...نمیخوام الکی به زحمت بیوفتی و آبرومون بره ....
مازیار ـ بــیــشین بینیم باوو! رو حرف من حرف نزن! فردا میبینمت!
من ـ ای تو روحت قطع نکن ، مازی ، موووووز!
ولی قطع کرد و منو تو منگنه گذاشت...
با صدای فریبا جون سرمو بالا گرفتم:
ـ اوناهاشش!
مازیار برام دست تکون داد و اومد طرفم:
ـ سلام آبجی گوجه فرنگی چطوری!؟
خنده ی بی جونی کردم و گفتم:
ـ خسته ام! تو خوبی؟ چیکارا کردی؟!
مازیار ـ کار خاصی نکردیم...بریم که فریبا جون الان کلمو می کنه!
لبخندی زدم و رفتم پیش فریبا جون...
romangram.com | @romangram_com