#آرامش_غربت_پارت_563

ـ مــامــان! اذیت نکن دیگه...

فریبا جون ـ باشه باشه...ولی بهت قول میدم آرمین میاد!

من ـ از کجا معلوم؟! شاید واقعا دوسم نداشته باشه...

فریبا جون ـ غلط میکنه مگه شهر هرته؟! از نظرم الان داره تحفه بازی درمیاره!

مازیار با اخم گفت:

ـ مــامــان!

فریبا جون با غر غر گفت:

ـ اه هی درد و مامان! خب راست میگم دیگه...دختر به این ماهی!

دوباره آه بلندی کشیدم که جفتشون ساکت شدن...حالم خوب نبود...

فقط می خواستم برم ، ولی اینبار هیچ کس منتظرم نبود...نه هانیه ای ، نه بابای بدجنسی ، نه فرهاد فاسد ، نه هیچ کس دیگه...من بودم و یه خونه با خاطرات بابا...

با خودم فکر میکردم شاید تو این دو هفته بتونم فراموشش کنم! ولی فقط فکر می کردم...! فکرا هم می تونن پوچ باشن! مثه فکر من...

از تاکسی پیاده شدم...جلوی خونمون بودم...تند تند نفس می کشیدم و سعی می کردم جلوی گریه امو بگیرم...چطور تونستم اونجا رو ترک کنم و بیام اینجا؟ تازه میفهمم اینجا اصلا جای خوبی واسه فراموش کردن آرمین نیست...لعنت به من!

چقدر مازیار سعی می کرد من و فریبا جونو بخندونه...و من و فریبا جون می خندیدیم تا نزنیم تو ذوقش...درحالی که پشت تک تک لبخندامون یه دنیا بغض پنهون شده بود...


romangram.com | @romangram_com