#آرامش_غربت_پارت_557

قلبم لرزید...از این همه ماجراهایی که قراره برام پیش بیاد...نمیدونستم میاد یا نه...از امروز ظهر تا حالا یه کلمه هم باهام حرف نزده...این فاصله دو هفته ای هم ممکنه برام سنگین باشه! یا حتی عکس العمل فریبا جون...

پــوفی کردم و با بغض گفتم:

ـ میترسم مازیار...میترسم...فریبا جونو چیکارش میکنی؟!

مازیار ـ همین الانشم فهمیده بین تو و آرمین چی گذشته! فقط قضیه ازدواج یکم سخته!

با حرص گفتم:

ـ میشه اینقدر به زبون نیاریش؟!

مازیار ـ باشه ببخشید! ولی باور کن برای منم سخته...نمیدونی امروز چقدرفکر کردم و از هانیه معذرت خواستم که قراره این پیشنهادو بهت بدم......

با بغض گفتم:

ـ هانیه چی گفت؟!

مازیار لبخند تلخی زد و گفت:

ـ مطمئنم اونم خوبیِ تورو میخواد...قبول میکنه...

لبخندی بهش زدم و گفتم:

ـ بریم خیلی زشت شد دو ساعته اینجا تنهایی نشستیم...


romangram.com | @romangram_com