#آرامش_غربت_پارت_543
ـ چی شد بهش گفتی که اینطوری دستتو گرفته بود؟!
وا رفته مثه لشکر شکست خورده جواب دادم:
ـ نه...درد و دل کرد...گفت اگه رفتاری از من دیدی به دل نگیر!
مازیار ـ خب...اومم...از نظرم تو بهش بگو...شاید منتظر علامتی از توئه...
سری تکون دادم و رفتم پایین...
به اصرار فریبا جون ، قرار شد فردا رو هم اونجا بمونیم...
آرمین ـ خب این یواش ( منظورش به آرام بود ) اومد نذاشت ما همه کادو ها رو رو کنیم...
کادو ی منو بیرون اورد و گفت:
ـ این باید مالِ...
نگاه نافذش نفسمو بند آورد...لبخند زورکی زدم و گفتم:
ـ آره مال منه!
آرمین لبخندی زد و گفت:
ـ دلم نمیاد بازش کنم خیلی قشنگ کادوش کردی!
romangram.com | @romangram_com