#آرامش_غربت_پارت_541



ناخودآگاه هیــنی گفتم و لبمو گاز گرفتم...آرمین پوزخند تلخی زد و ادامه داد:

ـ من موندم و سمانه و خاله زری...فکر میکردم مونس منن...ولی بلای جون بودن...هه ، زری نمیذاشت پیش سمانه بخوابم...از اون طرفم سمیرا بهم نخ میداد و برام پاپوش درست می کرد!

و زری همش بهم سرکوفت میزد و چشاشو روی کثافت کاریای سمانه بسته بود...گذشت تا به اصرار فریبا جون ما رفتیم سر خونه زندگیمون...دیگه طاقت نداشتم شبا جدا از سمانه بخوابم! زنم بود اما زری جدامون می کرد! (خندید و ادامه داد) وقتی زندگی مشترکمون شروع شد ، تا دو سه سال اول همه چی خوب بود ، اما بعد از چند شب یه اس ام اسای مشکوکی تو موبایل سمانه میدیدم که به اسم سمیرا سیو شده بود!!! اس ام سای عاشقونه بود...یه شب سمانه خواب بود ، سمیرا زنگ زد...من برداشتم...اما سمیرا نبود...یه پسره بود... خیلی از دستش عصبانی شدم...بیدارش کردم و با داد ازش توضیح خواستم...ولی اون گفت که عاشق من نیست...و رفت...منو تنها گذاشت...هرشب و هر روز فکر می کردم ، به در نگاه می کردم و منتظر بودم که برگرده ولی...ولی هیچ وقت نیومد...چشام خشک شد روی اون درِ لعنتی اما نیومد...زری بهم سرکوفت می زد ، می گفت تقصیرِ منه! فقط مازیار میدونست من چمه! کسی جز مازیار حرفمو باور نمی کرد...چند سال گذشت و یه شماره ناشناس بهم زنگ زد و گفت خانومت تصادف کرده و فوت شده...ولی پسره سالمه...من فکر کردم کسی که باهاش خیانت کرده بهم رو میگه...اما...سام رو میگفت...بچه ی من...تو اون تصادف جفتشون باهم مرده بودن ، اما سام رو زنده پیدا کرده بودن...نمیدونم چطور اما خدا بهش رحم کرده بود...از بوشهر کوبیدم اومدم شیراز داغون بودم...بیتا داغون! گریه کردم...نتونستم تحمل کنم و تو پارک اشک ریختم...





به اینجای صحبتاش که رسید بغض کردم ... من از اون روزش عکس داشتم...دلیل اون همه غم رو الان درک میکنم...





آرمین ـ از اون روز تصمیم گرفتم دیگه بشم از جنس سـنگ...! مغرور! فقط من باشم و پسرم!

چند لحظه مکث کرد و گفت:

ـ تموم شد...

من ـ پس...بقیه اش چی؟


romangram.com | @romangram_com