#آرامش_غربت_پارت_534
مازیار ـ مامانم راست میگه...فردا مشخص میکنه که چیکار کنی!
فریبا جون با لبخند از تو آینه نگام کرد و گفت:
ـ تـموم شد عروسک فـرنگی...!
و یه دسته از موهای فر شده امو تو دستش گرفت و تکون داد که جفتمون خندیدیم...ازش تشکر کردم و بلند شدم...
یه دور چرخیدم و دوباره ثابت ایستادم و به آینه نگاه کردم و با لحن نا مطمئنی گفتم:
ـ من خوبم؟!
فریبا جون رفت و از تو کمد یه شال صورتی خوش رنگ و نازک برداشت و انداخت رو سرم...
فریبا جون ـ اینطوری بهتره...
موهامو فر کرده بود و بالای سرم بسته بود ولی با این حال بازم شال انداخته بود رو سرم!!! یه تونیک بلند مشکی با ساق مشکی و کفش پاشنه بلندم پوشیده بودم و یه آرایش ملیحم کرده بودم...قشنگ شده بودم...اما همون حسِ ترس لعنتی دوباره تو وجودم رخنه کرده بود! ترس از اشتباه گرفته شدن...
پــوفی کردم که فریبا جون محکم شونه هامو گرفت و گفت:
ـ نترس! دارم ترسو از تو چشمات می خونم! نترس!
سرمو تکون دادم و مصمم گفتم:
ـ باشه ، باشه!
romangram.com | @romangram_com