#آرامش_غربت_پارت_518
نگاه گذرایی به دختره کردم و گفتم:
ـ سالار عزیزم میتونم یه صحبت خصوصی باهات داشته باشم؟!
و یه چشمک بهش زدم که دختره گفت:
ـ عزیزم میتونی همینجا بگی!
نگاه گذرایی بهش کردم و بی حوصله گفتم:
ـ شما؟!
دختره با من و من و کمی خجالت گفت:
ـ من ، من نامزدش هستم...
هیــن بلندی کردم و گفتم:
ـ سالار...چرا بهم نگفتی داری ازدواج میکنی؟!
سالار ـ خب یه دفعه ای شد...
با لحن گریه مانندی گفتم:
ـ اما سالار من...
romangram.com | @romangram_com