#آرامش_غربت_پارت_516

ـ خیالت تخت!

***

آرایش غلیظی کرده بودم تا چهره ام قابل شناسایی نباشه...ولی جوری آرایش کرده بودم که هم سر تر از دختره به نظر بیام هم اگه منو تو عروسیش دید نشناستم!

یه تیپ پسر کشم زدم و سوئیچ ماشین آرمین رو برداشتم و رفتم...

زنگ زدم به مازیار و صدامو نازک کردم و با عشوه گفتم:

ـ الــو هـــانی؟!

مازیار خندید و گفت:

ـ خاک تو سرت بیتا این چه مدل حرف زدنه؟!

خندیدم و با صدای عادیم گفتم:

ـ دختره اونجاست؟

مازیار ـ آره...با سالاره...اه اه یه اخمی هم کرده که نگو!

من ـ حالشو میگیرم...بای!

و فوری قطع کردم و پیچیدم تو کوچه و همونجا پارک کردم...


romangram.com | @romangram_com