#آرامش_غربت_پارت_511
من ـ موافقم...
حالا دیگه منتظر زری بودم...ولی ذوق و شوقم خوابیده بود...
به محض اینکه زری اومد شیش متر از جام پریدم هوا که آرمین گفت:
ـ آروم باش ، اژدهای سه سر که نیست!
من ـ هیـــــن بدتر از اونه!
آرمین و مازیار با شنیدن این حرف خنده ریزی کردن و زریِ با ابهت نیز وارد شد! خخخخ
لبخندی زدم و درکمال تعجب رفتم جلو و گفتم:
ـ بــه سلام زری جـــون!
از این لحظه که حیرت کرده بود استفاده کردم و بغلش کردم و دوتا بوس مصنوعی هم رو گونه اش کاشتم...آرمین و مازیارم چشاشون شده بود قد نعلبکی! فریبا جونم که انگار پی برده بود چه قصدی دارم!
بیچاره زری اصلا به تته پته افتاده بود!
فریبا جون براش چایی و میوه آورد ، منم مثه یه ماده شیر زخمی منتظر فرصت بودم تا حالشو بگیرم...
فریبا جون سر صبحت رو باز کرد...فقط منتظر بودم تا یکی بپرسه چه خبر!
زری مشغول صحبت کردن بود ، وقتی حرفش تموم شد و ساکت نشست تا خیارشو پوست بکنه ، همینطور که خودمو مشغول میوه پوست کندن نشون میدادم گفتم:
romangram.com | @romangram_com