#آرامش_غربت_پارت_501

ـ ای جــونم اینارو تو درست کردی؟

من ـ پ ن پ! سردشون شد خودشونو پیچیدن دور پتو!

غش غش خندید و گفت:

ـ دلم نمیاد بخورمشون!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ خخخخ بخور یخ میکنه ها...

آرمین با شیطنت گفت:

ـ تو که خودت اینو به این خوشگلی لقمه کردی ، لطف کن خودتم بکن دهنم!

با خجالت و گونه های سرخ شده گفتم:

ـ بی ادبیات! خودت بخور دیگه! بچه پررو!

آرمین دوباره خندید و چند دقیقه بعد املت درست شد و دوتایی افتادیم به جونش...و چقدرم که مزه داد ، خوشمزه ترین صبحونه ی عمرم بود!

اون روز عجیب حالم خوب بود، مخصوصا هربار که یادم میومد فرهادی در کار نیست ذوقم بیشتر میشد!

لبخند رو لبم حک شده بود و کنار نمی رفت ، تصمیم گرفتم شادیمو با مازیار و فریبا جونم تقسیم کنم! و البته بدم نمیومد اگه زری هم تو این شادی سهیم شه!


romangram.com | @romangram_com