#آرامش_غربت_پارت_498
-پس برو بخواب!
یه چن دقیقه سکوت کرد و بعد صدای قدمهاشو شنیدم که داشت میرفت سمت اتاقش..لبخندی زدمو تا چشامو رو هم گذاشتم به خواب رفتم...
صبح وقتی بیدار شدم و میخواستم درو باز کنم ، قفل بود! اتفاقای دیشب یادم اومد و لبخندی رو مهمون لبام کرد...
قفل درو باز کردم و رفتم بیرون...
بوی املت میومد! اشتهام تحریک شد! با لبخند رفتم نشستم سر میز و سلام بلند بالایی به آرمین کردم اما جوابی نگرفتم...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
ـ وای چه بویی راه انداختی!
ولی بازم حرفی نزد، ظرف حاوی املت رو گذاشت رو میز...
اوا ، این که به اندازه یه نفر بیشتر نیست!
و خودش تنهایی مشغول خوردن شد!
یه جورایی با حسرت نگاش کردم...یه لبخند محو رو لباش بود! فهمیدم داشت تلافی در میاورد! خنده ام گرفت و رفتم سمت یخچال تا نون پنیر بیارم بخورم!
من ـ میگما؟
آرمین ـ هوم؟
romangram.com | @romangram_com