#آرامش_غربت_پارت_494
ـ عمرا اگه بهت بدم! چون بهم خندیدی یکی دیگه هم باید بخری!
آرمین ـ خسیــــــس!
خندیدم و گفتم:
ـ باشه دلم برات سوخت!
پشمکو به سمتش گرفتم...ولی خب بالاخره مجبورش کردم یه پشمک دیگه هم بخره!
آرمین بهترین شب زندگیمو برام رقم زد ، خیلی بهم خوش گذشت...هم خوش گذشت هم خیلی آروم شدم...
دیگه کم کم خوابم گرفت ، با آرمین رفتیم خونه...نصف راهو تا خونه خوابیدم...
اون همه فعالیت واقعا خسته ام کرده بود...
با صدای آرمین بیدار شدم...اما چشام اصلا باز نمی شد...هرچند خودم نمیخواستم بازشون کنم!
آرمین ـ بیتا بلند شو رسیدیما...!
تو دلم گفتم:
ـ میدونم باوو خل که نیستم! فقط نمیخوام بیدار شم! زوره؟!
در نهایت سعی ام فقط یه صدای نامفهوم از بین لبام خارج شد که صدای حرصی آرمین بلند شد:
romangram.com | @romangram_com