#آرامش_غربت_پارت_483
آرمین نگاه تندی بهم کرد که گفتم:
ـ یعنی...امم باشه!
آرمین ـ فکر کنم زری شمارمو داده به بابات...
من ـ بعید نیست...
آرمین ـ می ترسی؟
من ـ یکم...ولی بیخیال! من از پسش برمیام...
آرمین ـ جفتمون...! نمیذارم تنها بری...
من ـ عمرا اگه بذارم تو بیای! میگیرن می کشنت اونوقت بدبخت میشم!
آرمین نگاهی بهم کرد که حسابی هول شدم!
من ـ یعنی ، اره دیگه باید از سامی مراقبت کنم!
خندید و چیزی نگفت...
اوه بیتا باید بیشتر مراقب حرف زدنت باشی! خنگ!
به محض اینکه رسیدیم خونه رفتم تو اتاق سام و بغلش کردم...دلم برای این فسقلی هم تنگ شده بود اخه!
romangram.com | @romangram_com