#آرامش_غربت_پارت_481

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ حقته...!

آرمین ـ زبونتم که هنوز همونقدر درازه!

خندیدم و آرمین گفت:

ـ ولی دیدی این جدایی به هیچ دردی نخورد؟

با تعجب ابرویی بالا انداختم و بهش خیره شدم که گفت:

ـ فقط دلم برات تنگ شد!

لبمو گاز گرفتم تا لبخند نزنم...تهِ دلم ضعف رفت براش...یعنی ممکنه اونم دوسم داشته باشه؟

آرمین شخصیت پیچیده ای داره! من نباید از دستش بدم...مگه خُلم وقتی میتونم به دستش بیارم بذارم دیگران داشته باشنش؟

عمراً واسه مشخص شدن احساسم همچین کاری کنم! بعدشم دیگه از این واضح تر؟!

من دوسـش دارم؛ اونطوری فقط خودمو عذاب میدم...

آرمین ـ بیــتا؟!

من ـ بله؟


romangram.com | @romangram_com