#آرامش_غربت_پارت_479
مازیار ـ هی صبر کن دختر کجا میری؟
با عصبانیت گفتم:
ـ خونه ی خودم! خونه ی آرمینم نه ، خونه ی خودم!
سریع از اتاقش بیرون پریدم و رفتم پایین...بدون اینکه وسایلمو بردارم درو با شدت باز کردم که محکم خوردم به چیزی...
با ترس سرمو بالا گرفتم و با دیدن آرمین حسابی جا خوردم...نمیدونستم خوشحال باشم یه مثه تو فیلما بکوبم تو صورتش...اونم با دیدن من شوکه شد...خیره شدم تو چشماش...وای دلم براش تنگ شده بود..خیلی خیلی خیلی....قلبم داشت از جاش می زد بیرون!!! فقط خدا خدا میکردم که صداش به گوش آرمین نرسه!!!
اینقدر غرق صورتش شده بودم که با دیدن یه دسته گل سرخ جلوم شوکه شدم و با ترس عقب رفتم...
من ـ وای آرمین!
آرمین خندید و گفت:
ـ سوپرایز!
خنده ی بریده بریده ای کردم و گفتم:
ـ برای منه؟
آرمین ـ آره! بگیرش! ببخشید اگه دیر شد...
گرفتمش و با بهت تشکر کردم... تهِ دلم مالش رفت! خیلی احساس قشنگی بود...ولی می دونستم که نباید به این چیزا دل خوش کنم...مازیار به زور منو از جلوی در کشید کنار و با آرمین سلام کرد...دوست داشتم جیغ بکشم...وای خدای مـــن...! بالاخره اومد!
romangram.com | @romangram_com