#آرامش_غربت_پارت_474
حالم حسابی گرفته شد...چقدر خشک و سرد...حتی اون "خوبی؟" رو هم به زور گفت!
هه! یه آژانس بگیر بیا خونه ، منو بگو به خاطر دیدن کی لحظه شماری می کردم...دوست داشتم تمام دق و دلیمو سر موبایلم خالی کنم ولی مازیار نذاشت...رفتم تو اتاقم...خودمو پرت کردم رو تخت و کلاهو با شدت از سرم برداشتم و موهام پخش شد دورم...لعنتی...!
با صدای در سرمو از رو بالش بلند کردم و کلاهمو دوباره سرم کردم...
مازیار بود...اومد کنارم نشست رو تخت و گفت:
ـ چی شد؟
پوزخندی زدم و بهش گفتم که چی شده...
مازیار خندید و گفت:
ـ هه ، فکر کنم حسابی چزونده شده که داره اینطوری تلافی می کنه...
من ـ هـــی من فکر کردم تو طرفِ منی...!
مازیار ـ من طرف حقم!
من ـ و حق با منه!
مازیار ـ بشین سرجات ببینم...حالا دوست داری جایی بریم؟
من ـ آره...دوست ندارم تو خونه بشینم زانوی غم بغل بگیرم که واییی چرا آرمین نیومد!
romangram.com | @romangram_com