#آرامش_غربت_پارت_464

من ـ خب...نه نمیدونم...

با حالتی کلافه دستامو گذاشتم رو سرم و خودمو پرت کردم رو تخت و گفتم:

ـ دارم دیوونه میشم...

دستامو از هم باز کردم و به سقف خیره شدم...مازیارم رو تخت دراز کشید و مثه من به سقف خیره شد و گفت:

ـ این چند روزو خوش بگذرون...نباید به احساست سخت بگیری...هرچی باشه خودش میاد...

من ـ منظورت چیه؟

مازیار ـ نمیدونم احساستو بسنج....همونکاری که گفتی رو بکن! واسه آرمین دوست دختر پیدا کن...

تو جام نیم خیز شدم و رو به مازیار چرخیدم و گفتم:

ـ من حسود نیستم...

مازیار ـ هنوز اینکارو نکردی که بفهمی!

من ـ قبلاً کرده بودم...

مازیار ـ اون موقع عاشقش بودی؟

من ـ نه...ولی بیخیال دیگه مازیار...بدتر داری گیجم میکنی!


romangram.com | @romangram_com