#آرامش_غربت_پارت_380

من ـ کی ابراز علاقه کرد؟! فقط تشکر کردم!

آرمین ـ بله به نکته کلفتی اشاره کردی حواسم نبود!

با تشر گفتم:

ـ حواستو بیشتر جمع کن!

آرمین خندید و گفت:

ـ باشه حالا پاشو بیا منو بزن!

خنده ام گرفت و دفتر خاطرات رو از دستش کشیدم بیرون و رفتم تو اتاقم...

رفتم تو اتاق و دفترو گذاشتم تو قفسه...لبخند رو لبم بود ، نفس عمیقی کشیدم و نگامو دور تا دور اتاق چرخوندم که...که یهو لبخندم جمع شد و یه بغض به بزرگی یه گردو به گلوم چنگ انداخت و احساس تهی بودن سراسر وجودمو پر کرد! من چیکار دارم می کنم؟ چرا دارم می خندم؟ مگه هانیه....

نــــــه ، هانیه نمرده!

این جمله رو با جیغ گفتم ، نمیدونم چم شده ، نمی دونم چرا نمیتونم باور کنم رفتنشو...چرا دوباره دارم این حقیقتو پشت جیغ و داد و خنده و خلاصه هرچی که دم دستمه پنهون می کنم؟ هانیه رفته...بیتا رفته...تو نباید بخندی...تو...

دستامو مثل دیوونه ها روی سرم قرار دادم و با حالت عصبی جیغ زدم :

ـ معلومه که نرفته! وقتی هانیه نرفته واسه چی گریه کنم؟ اون اینجاست ، من...من میدونم اینا فقط یه بازیِ مسخره اس...اونا فقط می خوان اشک منو دربیارن وگرنه هانیه ی من اینجاست...اینجاست!

دوباره اشک صورتمو خیس کرده بود بدون اینکه متوجه بشم ، و در همین حین در با شدت باز شد و قیافه وحشت زده آرمین رو از پشت پرده اشک تشخیص دادم...


romangram.com | @romangram_com