#آرامش_غربت_پارت_367
کاوه ـ ولی به هرحال من نظرمو گفتم...بهتره دست از خودخواهی برداری...
و رفت تو اتاق و درو بست...و این بود مکالمه من و کاوه...بازم نا امیدی...ولی اگه به منه ، نقشه ها دارم...! نقشه ها...
***
با صدای زنگ در ، نگاهِ شیطانیمو به زرشک پلو، غذای مورد علاقه ی کاوه انداختم و خنده ریزی کردم و رفتم در و باز کردم...این هیجان انگیز ترین چیزیه که دارم تعریف می کنم شاید چون برای من خیلی لذت بخشه...رسیدن به خواسته هام...یه بچه...
خلاصه ، تا موقع شام همه چی خیلی عادی پیش رفت ، همونطور که می خواستم ، فقط یکم شاعرانه تر! و بهونه ام هم این بود که به خاطر آشتی کنون یکم به خودم و خونه صفا دادم!!! کلِ خونه مثه دسته گل برق می زد ، خودمم کلی خوشگل کرده بودم واسه آقامون اینا...! همیشه می گه تو هروقت یه چیزی ازم میخوای خودتو برای من خوشگل می کنی! و امروزم یکی از همون روزا بود...ولی کاوه به قدری این روزا مشغول کاره اصلا متوجه کاسه ای که زیر نیم کاسه اس نشد!!! و بهونه ی سر سریه منو کامل قبول کرد...میدونستم این نهایت خودخواهیه ولی مطمئن بودم که یه بچه به زندگی نور و روشنایی می بخشه....البته الان هم زندگی روشنی دارم ولی وقتی به یه بچه فکر می کنم درخشش از هر زمانی بیشتر میشه...
داشتم چی می گفتم؟! آهان! کاوه نشست سر میز ، نگاه خریدارانه ای به من و میز انداخت و با ولع شروع کرد به خوردن...سعی کردم زیاد زیر نظرش نداشته باشم که شک نکنه...با آرامش غذامو خوردم ولی نتوستم تا آخر بخورم، چون از شدت هیجان دل پیچه گرفته بودم...همه احساسات دنیا ریخته بودن تو وجود من، ترس از عاقبت کارم ، هیجان از بچه دار شدن ، نا امیدی از تصمیم کاوه و .... قرصای محرک خیلی قوی بودن می دونستم بعد شام قراره چه اتفاقی بیوفته...بعد از خوردن غذا با آرامشی که از من بعید بود میزو جمع کردم و ظرفا رو شستم...نوک انگشتام یخ کرده بود ، نمیدونستم چی میشه ، دوست نداشتم به زور راضیش کنم ولی متاسفانه این کارو کردم! عذاب وجدان بدی داشتم ، مامانم همیشه بهم میگفت شیوا تو زندگی مشترک خودخواهی خوب نیست! حالا تازه داره یادم میاد! ولی چیزیه که شده...دیگه قرصا رو ریختم تو غذاش!!! وای اگه بزنه به سرش و ....
غرق فکرای استرس آورم بودم که صدای قدمای محکمی رو که به آشپزخونه میومد شنیدم...آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم لبخندمو پنهون کنم...از عشق کاوه به خودم مطمئن بودم ، دلش نمیاد باهام قهر کنه! قهرم کنه من از جادوی زنانه ام استفاده می کنم! لبخند محوی زدم که صدای دو رگه ی کاوه سرجام میخکوبم کرد:
ـ کاره توئه نه؟!
اوه چه زودم اثر کرد!
من ـ منظورت چیه؟
کاوه که چشماش خمار شده بود اومد جلو و گفت:
romangram.com | @romangram_com