#آرامش_غربت_پارت_356

آرمین نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت...خیلی باهاش تند حرف زدم...پشیمون بودم...ولی فعلا برای معذرت خواهی زود بود...باید یکم تو تنهاییام فکر می کردم...باید کنار میومدم...دوباره بغض کردم...نفسم برای بار هزارم بند اومد...دست بردم سمت قرصام و با لیوان آبی که کنار تخت بود خوردم...بعد از چند ثانیه همونطور که دکتر گفته بود نفس می کشیدم...راست می گن که آدم به درد عادت نمی کنه...

تا دو ساعت تو اتاق رژه می رفتم ، گاهی می شستم رو تخت و به دیوار زل می زدم...با خودکار کنار میزم رو کاغذ خط و خطوطای نامفهوم می کشیدم...از عذاب وجدان داشتم دیوونه می شدم...دستامو مشت کردم و اراده امو به کار گرفتم و از اتاق بیرون اومدم...برای معذرت خواهی از بهترین همدمم...

من ـ اوممم ، آرمین؟!

دور تا دور سالنو گشتم تا بالاخره تو آشپزخونه پیداش کردم...

من ـ آری؟!

آرمین خیلی سرد گفت:

ـ بله؟!

آب دهنمو قورت دادم و لبخند زورکی رو لبم نشوندم که بعد از این یه هفته لبم حسابی درد گرفت...

من ـ اومدم...اومدم که معذرت بخوام...

سرمو انداختم پایین و رفتم سمتش...آرمین تکیه اش رو از اپن برداشت و اومد نزدیکم...با بغض گفتم:

ـ ببخشید...حالم بد بود باهات تندی کردم...(سرمو گرفتم بالا و گفتم) می بخشی؟!

آرمین لبخندی زد و گفت:

ـ اوهوم! اما به شرط اینکه بیای بغلم...


romangram.com | @romangram_com