#آرامش_غربت_پارت_350
آرمین ـ تا الان نصف فامیل فهمیدن ، چون زری فهمیده! پس یا باید بیای خونه ی من ، یا باهام عقد کنی و بیای خونــه ی من! در هر صورت باید بیای خونه ی من! ( و با خباثت یه تای ابروشو بالا انداخت).
قلبم داشت تند تند می زد...هیجانی ترین خبر عمرم بود ولی گفتم:
ـ وای خدا...چقدر من بدبختم!
آرمین اخم بامزه ای کرد و گفت:
ـ خیلی هم دلت بخواد!
سرمو دوباره به سینه اش تکیه دادم و لبخند محوی زدم ولی گفتم:
ـ حالا که نمیخواد! مجبورم بیام تو خونه ات!
یهو یه چیزی یادم اومد و مثه برق گرفته ها سرمو از رو سینه اش جدا کردم و گفتم:
ـ سامی کو؟!
آرمین ـ وای تو چرا اینقدر آدمو می ترسونی! یهو جنی میشی! سام پیش زریه!
من ـ اه اه اه ، اخه اونم آدم بود؟!
خندید و گفت:
ـ حالا تو حرص نخور!
romangram.com | @romangram_com