#آرامش_غربت_پارت_348
ـ آرمین ...
آرمین ـ جونم؟
با ناله گفتم:
ـ میخوام برم اونجا...
آرمین زمزمه وار گفت:
ـ دیوونه شدی؟! بیتا نمیخوام دوباره بهت آرام بخش تزریق کنن باشه؟! پس آروم باش...درست میشه....
با بغض گفتم:
ـ درست نمیشه آرمین ، همش تقصیر منه...
آرمین با اخم ببخشیدی رو به جمع گفت و بازومو گرفت و منو کشوند تو اتاق و گفت:
ـ چرا باید تقصیر تو باشه؟ بیتا بس کن لطفا آروم باش! باشه؟
با لحن عصبی گفتم:
ـ نمیتونم ، جلوی چشمای من ، ضربان قلبش وایساد...
هق هق می کردم اما اشک نمی ریختم ، نفسم بریده بریده شده بود...آرمین سرمو تو دستاش گرفت و آروم منو بغل کرد...دستامو دورش حلقه کردم و سرمو تو سینه اش پنهون کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com