#آرامش_غربت_پارت_346

طاقت بیار میشه شنید ، خندیدن دل هارو...

تو زنده میمونی رفیق ، طاقت بیار این راه رو...

طوفانو پشت سر بذار ، اون سمت ما آبادیه...

این زمزمه تو گوشمه ، فردا پر از آزادیه...

طاقت بیار رفیق...

به اینجا که رسید دیگه نتونستم بخونم ، کل بدنم به لرزه افتاده بود که حس کردم انگشت هانیه که تو دستم بود تکون محکمی خورد...سعی کردم نلرزم...

ـ تورو خدا ، یه تکون دیگه...هانیه...

ولی هیچی...اینقدر با دقت بهش نگاه می کردم که تا هیچ چیزیو از دست ندم...دوباره دستاشو گرفتم...

اما صدای بـــوق ممتد چیزی گوشمو حسابی آزار داد و باعث شد چشم از هانیه بردارم...با ترس و وحشت به دستگاه نگاه می کردم که فقط یه خط صاف رو نشون می داد و مدام بوق می زد ، با ترس و بدنی لرزون به سمت پرستارا رفتم ، همه ریختن سر هانیه...جیغ کشیدم و صداش کردم " هـــــــانیه"...با وایسادن قلبش حس کردم قلب منم از حرکت ایستاد...باورم نمی شد...

من ـ تورو خدا نجاتش بدید! هانیـــــه...! هانیـــــه...

دکتر با عصبانیت داد زد:

ـ پرستار ، لطفا این خانومو بیرون کنید!

جیغ زدم :


romangram.com | @romangram_com