#آرامش_غربت_پارت_342
آرمین مچ دستامو ول کرد و گفت:
ـ آخ غلط کردم نمی خواد جیغ بکشی!
با خنده صاف سر جام نشستم و گفتم:
ـ خب دیگه دستت درد نکنه حالا برو بیرون!
آرمین ـ نه دیگه نمیشه! ( با لحن بامزه ای ادامه داد ) من که دفتر خاطراتتو آوردم برات ، حالا بذارم برم؟!
خنده ام گرفت و ناگهان فکری به سرم زد:
ـ آرمین ، اگه همین الان منو ببری پیش هانیه ، دفترخاطراتمو برات می خونم...!
آرمین با حیرت گفت:
ـ جدی؟!
من ـ خاطرات مادرم بیشترشو تشکیل میده! فکر کنم برات جذاب تر باشه هوم؟!
آرمین ـ بچه گول می زنی؟!
با خنده گفتم:
ـ یه جورایی!
romangram.com | @romangram_com