#آرامش_غربت_پارت_326

من ـ کی هانیه رو می تونم ببینم؟ حالش خوبه؟

آرمین با من و من و کمی مکث گفت:

ـ می بینیش...حالشم...زیاد تعریفی نداره ولی...ولی خوب میشه...امیدت به خدا باشه...

من ـ ولی بابائه خیلی حرصم داد...! همش تقصیر اونه...نه من...بیچاره مامانه! ای خدا...

آرمین ـ ناراحت نباش گفتم! بیا بخواب یکم فکرت آزاد شه! اگه بخوابی قول می دم ببرمت پیش هانیه!

با لحن تندی گفتم:

ـ آرمین بچه خر میکنی؟!

خندید و گفت:

ـ یه جورایی!

خندیدم و خواستم اعتراض کنم که پتو رو زد کنار و منو گذاشت رو تخت...دستامم گرفت و گفت:

ـ بخواب...

چشامو رو هم فشار دادم و گفتم:

ـ چــشم!


romangram.com | @romangram_com