#آرامش_غربت_پارت_323

با صدای بلندی گفتم:

ـ شما باعث همه چی شدید! اگه از خونه فرار نمی کرد حداقل جاش امن میموند....

باباش ـ لازم نکرده تو یادم بیاری چیکار کردم...با همین دوستی مثه تو گشته که آخرش این شد...

با عصبانیت چند قدم جلو اومدم که سرم با شدت از دستم کنده شد و خون از دستام جاری شد و درد بدی تو دستم پیچید ولی بی توجه بهش گفتم:

ـ مگه من چمه؟ اگه من نبودم دخترتون خیلی وقت پیش گیر آدمای بدتری افتاده بود! همتون همینطورید...فقط بلدید تهمت بزنید! نتیجه همین تهتمای بی جاتون چی شد؟ فرار هانیه!!! من به خاطر هانیه حاضر بودم جونمو بدم ولی شما که پدریش چی ؟

آرمین شونه هامو گرفت و گفت:

ـ عزیزم آروم باش...

بابائه پوزخندی زد و گفت:

ـ هه...دیگه چیا یاد هانیه دادی؟ تو که خودت دور از چشم بابات ازدواج کردی...به هانیه هم لابد یاد دادی بره با اون پسره که الان بیرونه؟

مازیارو میگفت...نگاهی به آرمین کردم و خواستم با جیغ بیرونش کنم که پرستارا اومدن...یکیشون گفت:

ـ اینجا چه خبره؟ خانوم اینجا بیمارستانه ها...آقا شما هم برید بیرون...

و بعد از اینکه اونارو بیرون کرد منو نشوند رو تخت و سرممو درست کرد...

پرستار ـ آقا شما آبقند نمی خواید؟!


romangram.com | @romangram_com