#آرامش_غربت_پارت_287

لبخندی زدم و همینطور که انگشت اشاره ام رو روی قسمت صورتش به حرکت در میاوردم گفتم:

ـ هرکی ندونه انگار هانیه پنجاه ساله که بچه ی منه!

دست از فک زدن برداشتم و خیره شدم به عکسش...زیر لب گفتم:

ـ لامصب خیلی جذابیا...خاک تو سر دختره که اونروز همچین کاری باهات کرد!

و دوباره انگشت اشاره امو روی عکسش به حرکت در آوردم که یهو با صدای در اتاق به خودم اومدم و با ترس عکس رو زیر بالشم قایم کردم و گفتم:

ـ آرمین تویی؟

صدای خندونشو شنیدم که گفت:

ـ آره منم! از کجا فهمیدی؟!

منم به تعبیت از اون با صدای بلند گفتم:

ـ چون از هانیه بعدیه در بزنه!

آرمین ـ بیام تو حالا؟

یهو هول شدم و گفتم:

ـ نــــــه !


romangram.com | @romangram_com