#آرامش_غربت_پارت_285
ـ خـــب؟
از رو صندلی بلند شدم و دستامو چسبوندم رو گونه اش و گفتم:
ـ خب به جمالت! واسه تولد سام می خواد مهمونی بگیره!
هانیه ـ کی هست؟!
همینطوری از خودم در آوردم:
ـ یه ماه دیگه!
هانیه خندید و گفت:
ـ از الان تا اون موقع؟
خنده نمایشی کردم و گفتم:
ـ هـــه! خب فریبا جونه دیگه!
هانیه که انگار واسه رسیدن به قرارش حسابی بی تاب بود دم به دقیقه نگاهی به ساعتش می نداخت و سعی می کرد خودشو سرگرم کنه...
همینطور که به سختی سعی می کردم بی تفاوت باشم و خوشحالیمو بروز ندم گفتم:
ـ ساعت چند میری پیش آقاتون؟
romangram.com | @romangram_com