#آرامش_غربت_پارت_282

ـ خاک تو سرمهمونی نرفته ات کنن!

خنده ام گرفت و گفتم:

ـ تو برو ظرفتو بساب بچه پررو! برو مزاحم نشو!

هانیه زبونشو برام در آورد و رفت سرکارش...زمزمه وار به مازیار گفتم:

ـ جدی؟! فکری هم کردی که چطوری اینکارو کنی؟

مازیار ـ آره ولی با این جیغی که تو زدی اصلا پشیمون شدم که بهت گفتم!

من ـ ئـــــه مازیار اذیت نکن دیگه! بگو چه کمکی می تونم بهت بکنم؟

مازیار ـ امروز که نمیشه خودم با عزیزدلم قرار دارم...

زیر لب با حرص گفتم:

ـ زن ذلیل ابله!

خنده اش گرفت و گفت:

ـ چیه حسودیت میشه؟ آرمین خانت از این حرفا بهت نمی زنه!

سرخ شدم و لبمو به دندون گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com